تبليغاتX
تارک دنیا
و لبخندت با ارزش ترین هدیه دنیاست بی اغراق ...

و این را زمانی فهمیدم که ...!

سپاس تا ابد ....

نوشته شده توسط تارک دنیا در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 |
شب است ٬ ۲۲:۴۵ . دلم گرفته باز ٬ پارک نیمه تاریک است . دستانم درون دستانی گرم و دلم گرم می شود به بودنش . نسیم می وزد اما باز  ناخوداگاه طوفانی درونم به جریان می افتد . دستانم را درون جیبهای سرد و " خالی " فرو می کنم .... باز عصبانی می شوم .. عصبانی و عصبانی تر ...

- چند بار باید بگم ؟ " چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است "

و سکوت ...

و باز می گویم و می گویم و می گویم

و بعد چشمهایش ٬ و نه فقط چشمهایش که غمی عمیق !!

و باز پشیمان می شود از این همه کوچکی ام و

باز

دوباره دست در دستانش

- می بریم بالای محک ؟

-- چرا که نه ؟

و او که همیشه هست برای آرامش قلبم

و حالا نسیم ٬ سوزی عجیب در خود دارد . چراغها در دوردست ُ و شهر در زیر پاهایم و فکر که می رود به هر سو ...

و سفت می فشارد دستانم را ٬ گرما ٬ گرمای عشق است و بس

و باز هنوز در ذهنم این جمله می چرخد و توانم طاق شده ...

" چراغی که به خانه رواست ٬ ...."

و چه زود فرو می ریزد این فکر و چقدر کوچک می شوم مقابل این  همه بزرگی

« چهار راه فرمانیه »

پشت چراغ قرمز

مانتو و روسری مشکی به سر دارد ٬ میانسال است انگار ٬ متوسط اندام و ماسکی به صورت دارد ٬ که شک دارم برای  پوشاندن چهره است و یا فرار از دود ...

گل های رز سفید و صورتی درون دستانش به رقص در می آیند جلو  دیدگانم و مایوس می شود دستانش از شیشه های تا انتها رسیده ماشین ها

به  من می رسد و  ...

- خانم گل بخر ! بخاطر بچه هام !!

- پول ندارم !

و مستقیم درون چشمانش !!

و لبخند و باوری عمیق در چشمانت ٬

-فدای سرت

- بیا این شاخه گلم برای تو ! و منتظر پاسخی نشد

و گل روی دستانم

فرو ریخت تمام فکرهایم را ٬ و خودخواهی ها و ...

و باور کردم چراغ می تواند گرم کند من و تو را ! و همه را ...

و باور کردم این شهر هنوز زنده است به دستان پاک و بزرگوار

و زنده است به روح بزرگوار تو ...

و باور کردم

" هنوز زندکی در این شهر جریان دارد "

نوشته شده توسط تارک دنیا در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 |
در آغاز سال نو همه ما آرزوهایی داریم و خواسته ها و هدفی ! این سوالیه که من معمولا از خودم و دوستانم می پرسم . پس شما هم بگین ؟

۱- در سال جدید چه چیزی می خواهین بدست بیارین؟

۲ - آرزوتون چیه ؟ و چقدر فکر می کنین که بهش برسین ؟ و چقدر برای رسیدن به آن تلاش می کنین ؟

پی نوشت :

- دلم سوخت  برای حیوانات باغ وحش تهران ! و برای فرهنگ مردممون !

 

نوشته شده توسط تارک دنیا در شنبه نوزدهم فروردین 1391 |
در جستجوی یک آغازم

و بزودی ...

و این قصه دنباله دار ترین قصه روزهایم خواهد بود .

نوشته شده توسط تارک دنیا در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 |
 گل ها پر پر ٬ خاک سرد !

 جمله " خداحافظ مادر "

تاریخ انقضای دلواپسی ها نبود

 نگاه بغض شد٬ انتظار تا ابد ...

 و شیرین ماند نگاه در قاب

آخرین نوازش گونه های سرد ٬در آستری سپید٬  خاطره شد در انگشتان ظریف مثل مویی سپید ...

و غمگین ترین زمزمه ها٬ پایان شد برای درد

و خواب رسید ٬ جاودانه ...

پ ن : سیمین عزیز اندوه و تسلیت ما را پذیرا باشید


 

 

 

نوشته شده توسط تارک دنیا در شنبه هشتم بهمن 1390 |
نازنینم  زندگی در جریان است با همه سختی ها و خوشی ها و خوشبختی هایش ...

با همه بدبختی هایش ٬ دلشوره ها و ترس هایش و هزار فکر و خیال که چشمان تو و من را از زور بی خوابی گلگون میکند .

هزار چشم تر و هزار لب سرمازده دخترکان گلفروش

هزار رویای مرد در امتداد حباب های آواره  سر چهارراهها

هزارنگاه منتظر و هزار هزار موی سپید بی احترام

اشک میآید و ...

اما در انتها یک چیز می ماند ُ یک حس و آن حس خوشبختی در کنار تو بودن است و بس ...

از ابتدای اشک هایت بر لبان خشکیده  در کنار جاده بهشت زهرا

تا نگاه نگرانت در  امتداد حباب های مرد دست فروش

٬ همه و همه

حکایت از زندگی است و پاس می دارم حضورت را ...که همه زندگیست !

نوشته شده توسط تارک دنیا در سه شنبه بیستم دی 1390 |

۱-

نبض٬ منقطع٬ درست قبل از شروع درد٬دستهایی سرد

 جنین پروانه ٬ محتضر در انتظار یک حماسه

خیره در نگاه کاغذی اش ٬ در پیله

شاید

بغضی شود تبسم محبوس در نگاه همیشگی اش در آینه

چشمان بیتاب٬ در آرزوی خواب

شاید

ببینتش به خواب ٬ بی داغ

اما٬

ناگهان!

۲-

رسید از راه

تنید حسی فوضول برای پریدن از این خواب

درید اندامِ یأس مبتلا به فریاد

و اشک شد واژه واژه های این مرد در بامداد

این مرد ...این مرد ...

و محو شد لابلای بوسه هایی پر رنگ

آن لحظه شب دچار شد؛خزان ٬ بهار

آن لحظه های تلخ ٬ شد بی تکرار !

تقدیم به  همسر عزیزم ( کلیک کنید ) که همیشه منو همراهی می کنه و وجودش امید بخش تمامی لحظات زندگیمه .

 

 

نوشته شده توسط تارک دنیا در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 |

دستش را گرفت به زانوهای دردناکش !خس خس نفس هاش با  ذکر الحمدا... در هم می رفت و تو صدای موتور اتوبوس قدیمی  و همهمه مردم گم می شد .. چادرش را زد زیر بغلش ، دستاش را روی پله اتوبوس گذاشت و ستون زانوان و قامت خمیده اش کرد  و با سختی خودش را بالا کشید .  روزگار خطوط عمیقی روی صورتش به یادگار گذاشته بود و چادر سرمه ای با گل های ریز صورتی رنگ و رو رفته  همراه  روسری سفیدش  که با سنجاق قفلی زیر گلوش سفت بسته شده بود یادآور همراهی لباسها با صاحبش طی سالهای دراز بود.   یک  ژاکت مشکی با دو مرغ عشق زرد  و آبی گلدوزی شده ،یادگار سالهای جوانی  و یک پیراهن گلدار و دو تا النگو ی نازک طلایی که توی دستاش لق می خورد کل دارایی پیرزن در این دنیا  و یادگار شوهر خدابیامرزش بود .  به پله آخر  که رسید سرش را آورد بالا و چشمهای خاکستری و خسته اش  ملتمسانه  یک صندلی خالی را تمنا کرد !  میله سرد اتوبوس را به زحمت چسبید و آرام النگوهای یخ کرده را زیر آستین نخ نمای ژاکت فرو برد.

ناگهان دستهای محکم و استخوانی  مچش را گرفت و با فشار زیاد به سمت خودش کشید .  فشار زیادی را روی مچ دستش احساس کرد  طوری که النگوها توی دستهای بی رمق و کبود شده اش  فرو رفت و درد و سرما توی استخوانهایش پیچید و ناخودآگاه قلبش تند تر زد . یاد دستهای پسرش افتاد . دستهای محکم و استخوانی ، اما نامهربان   !

"مادر جون بیا بشین اینجا ."  صدا ، صدای زنی بود با قامت محکم و صورت خشن.نگاهش رو صندلی آخر اتوبوس ، که سه تا زن و یک دختر بچه  نشسته بودند چرخید  .زن به زحمت بغل دستیش را هل داد و  با صدای زیر و گله داری به خانم بچه دار  گفت :"ثواب داره خانم جون "، حاج خانم سن و سالی ازش گذشته ، بچه ات را روی پات بنشون  و دوباره آرنجشو محکم تو پهلوی خانم بغل دستی کوبید  و روش را با قهر برگردوند به زحمت پیرزن را کنار خودش جا داد .

چشمهای بی فروغ پیرزن از شادی برق زد و با خودش فکر کرد "خدارو شکر ،نه ! هنوزم هستن آدمهایی که احترام بزرگتر را نگه می دارند و  انسانیت هنوز وجود داره "و ذهنش لحظه ای به دوردست رفت . فشار محکمی که پوست دستش را می آزرد از خاطره ها بیرونش کشید و زن جوان را دید که محکم دستهاش را ماساژ میده .با صدای آرومی گفت:" خیر ببینی مادر ! تو این دورو زمونه کسی به این چیزا اهمیت نمی ده ! " زن دستای پیرزن را  توی دستاش محکم فشار داد و گفت :" الهی بمیرم دستاتتون چه یخ کرده .بگذارین من براتون گرمش کنم "
و به مالیدن دستهای کرخت شده از سرمای پیرزن ادامه داد. زن تند و تند  حرف می زد و از بدی آدمهای این دوره زمانه و سختی زندگی و بی رحمی دنیا می گفت و دستهای استخوانیش هر از گاهی به مچ کبود پیرزن و النگوهای باریکش می خورد و پیرزن را یاد پسرش می انداخت که چطور مچ دستش را گرفته و از خانه بیرونش کرده بود .زن بی توجه به پیرزن مدام حرف می زد و هر از گاهی به خیابان یا مردم اشاره می کرد و از هر دری صحبت می کرد....  سه ایستگاه بعد، زن بسرعت دستهاشو از دستهای پیرزن جدا کرد و گفت :" خدا مرگم بده ، حواسم پرت شد جا موندم ." سریع از جاش پرید .

- من باید پیاده بشم حاج خانم.خداحافظ!

 و چشمهای قدردان پیرزن نگاهش را که  برق خاصی داشت تا زمانی که در لابلای آدمهای در حال حرکت گم شد بدرقه کرد . در اتوبوس بسته شد و  آرام به حرکت افتاد.

 پیرزن ته دلش شاد بود ، با خودش فکر کرد "نه ، هنوزم دنیا جای خوبیه " دستهای رنجورش را که حالا کمی گرم شده بودند را به هم سابید و آستینش را که کمی بالا رفته بود پایین کشید .

ناگهان فروغ چشمهای خاکستری اش گم شد و برق اشک جاشو تو چشمهای غمگین و ناامیدش گرفت .
آهی آمیخته با خس خس نفس های خسته تو سر و صدای شهر گم شد .

النگوها نبود ....!

نوشته شده توسط تارک دنیا در چهارشنبه هجدهم آبان 1390 |
وقتی می شنوم یک چیزی هری میریزه درونم پایین و یک مه تهوع آور تمام وجودم را پر می کنه .. به زحمت خودمو کنترل می کنم و چشمه اشک را سریع تو چشمهام خفه می کنم . وقتی بهش فکر میکنم ترس همه وجودم را پر می کنه و وحشت و نگرانی را می بینم که لایه لایه بالا می آید و از سرم رد میشه . به صندلی اداره تکیه می دهم و چند لحظه سعی می کنم فکر نکنم .سعی می کنم فکرمو مشغول کار کنم ، اما نمیشه که نمیشه .. چهره مهربان و دوست داشتنیش می آید تو نظرم و چشمهایی که بارها برای من غرق اشک شد و برای من و احساسم در خوشی و ناخوشی ، غم و شادی از اشک براق شد . حالا چطور باور کنم که دیگه اون نگاه زیبا خاموش شده و اون چشمها بی فروغ ؟! دستهام می لرزه و لرزش عجیبی را توی بدنم حس میکنم .

..صدای بوق تلفن توی گوشم صدا میده ، تو ذهنم تمرین می کنم که صدام نلرزه و بعد ، صداش را از آن طرف خط می شنوم .

-       الو

-       سلام ... جان

-       الو ؟ سلام

به صدای خودم گوش میدهم که شبیه صدای خودم نیست . از قعر عمیق ترین چاه ها صدایی می شنوم که  انگار هزار سالشه ..صدام را نمی شناسه

-       سحر جان ؟ شمایی؟

-       نه من ....

-       خوبی عزیزم ؟ ....

و مهربان و آرام پاسخ می ده و بعد تعریف می کنه ، از درد ناگهانی سر و کم سو شدن و بالاخره تا نادیدن و من باز نفسم حبسه ! از حدس های ترسناک دکتر ها می گه و من از درون فرو می ریزم و با زحمت همه انرژیمو جمع می کنم و می گم ایشالا هیچ کدوم نیست و زود خوب میشی ... و صدایی آرام پاسخ میده

-       تورو خدا برام دعا کن

نوشته شده توسط تارک دنیا در سه شنبه سوم آبان 1390 |
غم تو لحظه لحظه غم من است پیچیده در گوشت و روح و استخوان .. تا جایی که نفس یاریم نمی کند برای همراهی درد ..

آرزویم مثل همیشه شادی روز افزون توست همه زندگانی من .

 دوست دارم بدانی که تا همیشه همراهیت بلند ترین رسالت من است ..

تا همیشه همیشه همیشه ....

نوشته شده توسط تارک دنیا در شنبه سی ام مهر 1390 |
می خواهم بنویسم .می خواهم بنویسم از لحظه های تلخ این روزهایم .از بغض هایم ....دلتنگی هایم ...اشک هایم .... از امید هایم که هر روز به یاس بدل می شوند و هیچ امیدی جایشان را نمی گیرد ..

 از لحظه های سخت که سخت تر می شوند انگار . و عشقی که ....

می خواهم بنویسم از درد ، دردی که اگر مال من نیست اما حسش می کنم و تاریکی دیدگانی که اگر چه مال من نیست اما من نیز روزهاست که نمی بینم ....

خسته شدم از کاش ها ، از وعده ها ، از امید های واهی که به قلب خسته ام می دهم .. از همه چیز خسته ام ..

 امیدی نیست .. زندگی بسیار از من دور است

 

... و من هر لحظه تلخ تر می شوم .. هر لحظه مایوس تر ..

و می ترسم ...

از خودم...برای خودم ...برای خودت ..از ترسی که درونم رخنه کرده ...از لحظه کم آوردن ها ..از لحظه گریختن....

و زمانی خواهم گریخت ..به همان غار تنهایی همیشگی اما نه مثل همیشه  و ..

شاید دیگر نیابیم ...برای همیشه ....

نوشته شده توسط تارک دنیا در سه شنبه نوزدهم مهر 1390
انگار این ابرهای تیره بختی هرگز از آسمان زندگی من کنار نمی روند ....
نوشته شده توسط تارک دنیا در دوشنبه یازدهم مهر 1390
اینجام . و می نویسم... احساسی گنگ و مبهم .. با قلبی پر از اضطراب و با چشمانی اشک بار نمی دونی چقدر بهت نیاز دارم و نیستی .. این روزها جای خالی تو بیش از هر چیز بر روی دلم سنگینی می کنه ..نمی دونم باید دنیای سوالاتم را از کی بپرسم . نمی دونم باید به کی ترس ها و دلشوره هامو بگم .. نمی دونی چقدر بهت نیاز دارم .به اعتماد به نفس هایی که همیشه می دادی و به نصیحت هات .. به خنده هات و اشک هات از ترس دور شدن از من ...و دیدی ؟ کسی که رفت تو بودی و کسی که با دنیایی از ترس و حسرت ماند من بودم .

وحشت خوب نبودن ترس از اینکه اشتباه کنم . شک تو انجام کارهایی را که همیشه تو می کردی و من با خیال راحت نگاه میکردم داره از پا درم میاره .. .

کاش قواعد روزگار عوض میشد و بر میگشتی .کاش تو این روزهای سخت کنارم بودی ...

کاش ...

کاش ...

نوشته شده توسط تارک دنیا در سه شنبه پنجم مهر 1390 |
دو سال و پنجاه  و چند روز می گذره ، حالا به گرمای عشق در درونم این قدرت را می بینم که بیارمشون رو کاغذ

. لحظه های تلخ و گزنده …

 یادم می اد ..صبح بود .اومدم خونه . در اتاق را بستم .قرص هایی که قایم کرده بودمو از ته کیفم کشیدم بیرون و شروع کردم به بلعیدن . بدون ترس . بدون نگرانی . حتی شک هم نکردم . یکهو دیدم جلوم ایستادی و نگاهم میکنی . لبخند زدم.اخم کردی .عصبانی شدم گفتم چیه وقتی می رفتی به من فکر کردی ؟ صورتت در تلالو نور صبحگاهی برق می زد و با اشک پر شد . گریه کردم جیغ زدم . خودمو کوبیدم تو در و دیوار و دیدم اشکاتو و حست کردم . چقدر احساس بدبختی می کردم . چقدر این حس را روزها با خودم به هر سو بردم و لبخند الکی زدم .

-----

... چشمهامو باز می کنم . مستطیل های یک شکل کنار هم . بر می گردم پشت شیشه می ایستم عکست را تو سینم فشار می دهم .و باز نگاهت می کنم . آب با خون صورتت که از بینیت زده بیرون قاطی میشه . باز پاهام سست میشه و چشمهام تار .

می گذارنت روی زمین . می خوام گریه نکنم . می خوام گریه کنم . می خوام بمیرم .بمیرم ..بمیرم ..بمیرم .. می ایستم میشینم و می افتم ...

----

... صدا تو میکروفون می پیچه ..اونهایی که ازت راضین باید دستهاشونو ببرن بالا . نگاه می کنم . این همه جمعیت از کجاست . اینها کین ؟ رد میشم از روی قبرها . دور میشم .. دوباره بر می گردم . بالای سرت می ایستم یک تل بزرگ خاک کنارت ریختن . می خوان بریزن روت . ...نفسم می گیره و باز ...

----

... به سر بند سبزی که بستن به سرت نگاه می کنم .به گونه هات که روی خاکن . به چشمهای بسته و صورت ارومت و دستهای سفید که جا به جا کبوده می اد تو ذهنم . برادرم روی خاک افتاده زار می زنه . اجازه هست منم گریه کنم ؟ مامی اجازه هست من بمیرم ؟ می ایستم تا ثابت کنم می تونم تحمل کنم . پاهام سنگین میشه و سرم روی خاک می افته و اشک و اشک و اشک ...

-----

... حالا باز رسیدم به نقطه کم آوردن ها . شروع می کنم به قرص خوردن . از 4 تا شروع می کنم تا می رسه به 15 تا . بدنم کرخته . با صورت روی تخت افتادم اما نمی تونم تکون بخورم آب دهنم را حس می کنم که با خون لبم قاطی میشه و ملافه سفید  را گلبهی می کنه . اما مغزم همچنان کار میکنه . هنوز قلبم تیر میکشه . هنوز حفره خالی احساسم سرما رو میده درونم . و دستام یخ می کنه . اونقدر یخ که دیگه هیچ وقت گرم نمیشه .... لحظه های فحش ناموسی به خدا و در و دیوار  شروع میشه . لحظه های یواشکی گریه کردن . زار زدن های بی صدا و قدم زدن های تنهایی ...

-----

... دلم می خواد بغلت کنم . سرمو می ذارم رو بالشو اشکام لیز می خورن رو بالش و بعد می ای . همه جا غرق نور میشه و بغلم می کنی و من هوشیارم . مطمئنم که هستی .. همه فکر میکنن من دیونم . باورت میکنم .. باورم می کنی .. هستی می بینمت و آغوشت برام بازه

....

نوشته شده توسط تارک دنیا در چهارشنبه سی ام شهریور 1390 |
يکي مي گه:«يا الله!»
   اول لنگه چپي رو باز مي کنه، بعد لنگه راستي رو. نه، بابام نيست. مي دونم؛ اون هميشه هر دو تا رو با هم باز مي کنه. حتماً مهمون آورده. حياط شده غلغله.
   همه مي‌گن:«لا اله ...». داداشم کنار حوض زانو زده، گريه مي‌کنه. آبجي مليحه هم اومده رو ايوون، جيغ مي‌کشه:«بابا بابا!» خاله نگهش مي‌داره، ولي بابا که اين جا نيست .
   آقا حشمت با سه تا از برادراش يک چيزي رو دست شونه.هي مي‌برنش بالا و هي مي‌يارنش پايين، بعد مي‌ذارنش زمين. اوه! سر و صدا خيلي زياده. همه اومدن خونه‌مون. حالا من بابا رو چه طوري پيداش کنم؟
  مامان خودشو مي‌رسونه به اونا. جيغ مي‌زنه و گريه مي‌کنه. مي‌زنه توي سرش.
  مي‌گه:«ديدي چه خاكي به سرم شد؟ ديدي بيچاره شدم! سياه بخت شدم!»
  آقا حشمت مي گه: «صورت شو بزنين کنار!»
  دايي مي‌گه: «الهه! تو جلو نيا دايي!»
  آقا حشمت مي گه:«نه احمد آقا، بذار ببينه باباش ديگه نمي‌ياد.»
  دايي مي‌گه: «اين فقط پنج سالشه! بچه‌اس. ذهنش خراب مي‌شه.»
  آقا حشمت مي‌گه:«اين قدرت ما رو ببين! آقام که رفت، گفتن رفته سفر. الان چهل سالشه، هنوز هم چشمش دنبال آقام مي‌گرده!» دستمو سفت مي‌گيره مي‌بره جلو. پارچه رو مي‌زنه کنار. مي‌گه: «ببين عمو!»
  بابامه. خوابيده. مي‌گم: «بابا چرا خوابيده؟ باز کمرش درد گرفته؟»
  مي‌گه:« نه عمو! بابات رفته بهشت. ديگه نمي‌ياد. باهاش خداحافظي کن.»
  فکر مي‌کنه من خرم! خب بابا که اين جاست. روشو مي‌پوشونه. بابا بدش مي‌ياد وقت خواب چيزي بندازن رو صورتش. «نندازين!» ولي کسي صداي منو نمي‌شنوه. صدام تو شلوغي ها گم مي‌شه.
...هر وقت يادم مي‌ياد ... دلم هُري مي‌ريزه پايين. بابام خواب بود که روش خاک ريختن ...
نوشته شده توسط تارک دنیا در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 |
صندلی های ساده سیاه آرایشگاه با زنان رنگ و وارنگ از هر سن و گروهی ترکیب جالبی ایجاد کرده .. از مادر دختر های پیر و جوان تا مادران در حال انتظار و دخترکان دبیرستانی ... همه و همه در تلاش برای تغییرند .

با خودم فکر میکنم خدا چقدر ابتکار و خلاقیت به خرج داد تا همه انسانها را بی مزد و بی منت متفاوت و گوناگون خلق کند ! حالا ما ساعتها پول و وقت و سلامتی هزینه می کنیم تا خود را شبیه هم درست کنیم !!

تا حالا فکر کردید چرا ؟ آیا سلیقه و سطح دید جامعه نیست که دختران و زنان ما را به سمت تظاهر و خود نمایی می کشاند ؟ کاش چشم دل همه ما باز شود تا بجز رنگ و لعاب و پاشنه های ۱۰ سانتی ‌، سادگی و مهربانی را برای نسل بعدیمان تجویز کنیم !

 

پ ن : کج سلیقه شده ایم این روزها

نوشته شده توسط تارک دنیا در یکشنبه ششم شهریور 1390 |

پنچشنبه بر آن شديم تا با دخترکم  به تماشاي فيلم برويم . انتخاب در سينما فرهنگ محدود بود و ما هم با توجه به اينكه "ورود آقايان ممنوع" را ديده بوديم و علاقه اي به تماشاي "زليخا" ببخشيد "يوسف پيامبر" نداشتيم پس تصميم گرفتيم "اينجا بدون من " را تماشا كنيم . عدم اشتياق ما به ديدن اين فيلم به خاطر فضاي اندوهناك حاكم بر فيلم بود كه قبلا شنيده بوديم . با اين حال دل به دريا زده و روي صندلي هاي جلويي سينماي شلوغ و پر ازدحام جا خوش كرديم . جايتان خالي روي موهاي دخترکمان كه سر بر شانه ما داشت پنهاني و در تاريكي چند قطره اي اشك به حال "جنس مظلوم " ريختيم  و هر از گاهي لبخند و خنده اي از شيريني بازي "معتمد آريا " و ديگران به لبهاي شورمان نشست  . اما نكته قابل توجه انتهاي دو پهلوي فيلم بود . انتهايي كه ساعتها فكرمان را مشغول كرد . نه تنها من و دخترکم، بلكه بسياري از بيندگاني كه حتي پس از پايان فيلم چشم به صفحه دوخته و به فكر فرو رفته بودند . انتهاي فيلم به چه ختم مي شد ؟ اين سوالي بود كه حتي بازيگران اين فيلم از كارگردان پرسيده بودند . ((مرگ در اتاق هاي در بسته ))و یا((فرو رفتن در رويايي دور دست ))؟!

شما كدام را انتخاب مي كنيد ؟ احساس  كودكانه من دلش مي خواهد رويا واقعي شود .(كلا ما عاشق فيلم هاي هندي هستيم ،‌هر چند اه و پيف كنيم و انتقاد ) اما  احساس و بد بيني من به زمانه يك چيز را مي گفت :"مردند، تمام"

اما آنچه كه قابل توجه هست پايان فيلم نبود . احساس تماشاگران اين فيلم  و دريچه واقع نگري ما به جامعه امان بود .

آنچه كه در اين فيلم ديديد اگر چه برداشتي از فيلم " باغ وحش شيشه اي " بود اما جامعه تلخ امروز ما  و ثمره نسل هاي ديروز را به تصوير كشيده بود.جامعه اي كه براي يك زن تنها ،سخت و نفرت انگيز است . شهري كه در انتها تو را و تمام تلاش هايت را به سمت نابودي خواهد كشاند و اميد هايت را به باد خواهد داد تا جايي كه بوي گس گاز را به عطر هر گلي  براي فرزندانت ترچيح مي دهي .و جايگاه متزلزل زنان و دخترانمان را كه خوشبختي را در يافتن سايه اي به نام مرد (اين ناياب قرن ما) خواب مي بينند و واي بروز دختران و زنان معلول و كم توان در جامعه " ...."

من مادري را ديدم كه با همه وجودش جان مي كند تا خوشبختي را براي بچه هايش به ارمغان بياورد . (هر چند كه عاقلانه نباشد) .مادري كه همه دنيايش در دو فرزند خلاصه مي شود .و خوشبختي از نوع ايراني .."شوهري و بچه اي و كبابي ... " اما چند نفر از ما مي توانيم اين مادر را سرزنش كنيم ؟؟‌مادري سراسر رنج كه خود را با روياهايش سرگرم كرده.مادري كه دنيايش محدود به آموخته هاي مادران و مادربزرگانش است . مادري كه دغدغه هاي زندگي فرصت آموختن را از او گرفته . مقصر بدبختي هاي اين زن كيست ؟اين سوالات ناتمام و بي جواب در ذهنم ماسيد و دلم لرزيد بر....

(( و دلم سوخت نه براي او كه براي همه زنان اين مرز و بوم .. براي همه آنان كه با نام زن آفريده شدند در اين شهر شوم و براي خودم كه ناچيزم و بيمقدار ...و روزگار بدكردار !!))

و چه كنم كه اين وصف غم در ادبيات قاصر من نمي گنجد .

 

 

پ ن :

دخترکم در دفتر خاطراتش نوشت :"كاش پنجره ها را نبسته باشند "

لطفا كودكان سومالي را دربابيد : (رجوع به پيوند هاي روزانه من )

نوشته شده توسط تارک دنیا در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 |
خیلی  سال پیش یک فیلم دیدم که فقط یک صحنه اش تو ذهنم مونده  یک اتاقی بود که دارای لیزر  کشنده ای بود و هر کس گرفتارش میشد از بینش می برد ُ چه بالا می رفت و  چه پایین می امد  فرقی نمی کرد ُ از بینش می برد. یک کماندو که خیلی تو کار خودش وارد بود با گروهش وارد این اتاق شد  همه گروهش از بین رفتند اما این  کماندو همه لیزرها رو با توانمندی های جسمی و هوشیش رد می کرد تا به انتهای اتاق رسید ُ درست در لحظه ای که همه فکر می کردند گریخته و اتفاقا لیاقت زندگی را هم داشت اشعه های خطی تبدیل به یک صفحه مشبک شدند و به قطعات کوچک خوردش کردند .نمیدونم چه احساسی بهتون دست میده  اما" شکست بعد از یک عملکرد کامل و بی نقص حس خوبی نیست"
 
 
 
 

پی نوشت :عنوان نداشته نوشته های من به خاطر حس درماندگی از جستجوی کلماتی است که اغلب حقیرند برای بیان احساس -خلاصه کنم : عصبانیم .ناراحتم.غمگینم.دوباره عصبانیم.سرگردانم. دوباره عصبانیم . سه باره و چهارباره عصبانیم . من احساس قطعه قطعه شدن می کنم !!

نوشته شده توسط تارک دنیا در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 |
یادم میاد یک روزایی با هم رقابت می کردیم تا یک کامیون نوشت یا وانت نوشت جدید پیدا کنیم .حالا این روزا برای رسیدن به کنارت سنگ نوشته های دوروبرتو مرور می کنم

 

 

 

نوشته شده توسط تارک دنیا در سه شنبه هجدهم مرداد 1390 |
ساعت ۳ بعد از نيمه شب وقتي كه سرمو براي بار هزارم  جابه جا مي كنم   ،‌ صداي ريتم ناهماهنگ  قلبم مي پيچه تو سرم و با افكار در هم برهمم قاطي ميشه و ياد جمله ژان ژاك روسو در تفكرات تنهايي اش  مي افتم  كه مي گه : " اين همانست كه طبيعتا هنگاميكه قلب من كه از فلاكت و رنج در فشار است ،‌براي جمع آوري و تمركز باقيمانده حرارتي كه در اوست و در شرف تبخير شدن و به خاموشي گراييدنست تا مرا بمرور بسوي اضمحلال سوق دهد،حركات و تپش هاي خود را در يك نقطه متمركز مي سازد .

نوشته شده توسط تارک دنیا در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 |
کاش می شد شب  به شب موقع خواب چشمامونو در بیاریم ُبندازیم تو اب نمک که ضد عفونی بشه از این

 "نباید دیده های دیده شده" و" ندیده های تصویر شده " تو پس چشمهای ناپاکمون !!

نوشته شده توسط تارک دنیا در پنجشنبه ششم مرداد 1390 |
 می بینم کرم هایی  را که جسم تو را در خاک  می خورند

و روح مرا در خلا سکوت تحمیل شده در زمین !

نوشته شده توسط تارک دنیا در پنجشنبه سی ام تیر 1390 |
هوس سیگار کردم . کاش مثل سیگار بودیم و قدر یک پک حس خوبی می دادیم  به کسی که انتخابمون کرده بود .. هر چند که بهترین انتخاب نباشیم .
نوشته شده توسط تارک دنیا در جمعه بیست و چهارم تیر 1390 |
یادمه ۲۳-۲۲ ساله بودم که وبلاگ نویسیو شروع کردم ُ هرگز تصور نمی کردم وابسته و معتادش شم .. اما نشد که تو یک خونه بمونم . هر از گاهی یکی اومد و به همش زد ... این روزا اینجا مشغولم .. جای دیگه و کار دیگه ای هم ندارم ! یعنی دارم اما حوصله اشو ندارم .. چقدر سخته زندگی بی هدف !
نوشته شده توسط تارک دنیا در جمعه بیست و چهارم تیر 1390 |
و باز به تو فکر می کنم ٫ در وافع به تو نه ٫ به خودم زندگی اعمالم رفتارم  و باز به تو .. و به نگاهت که هنوز چشم در چشم تو دارم و نمی دانم چه می گویی و من چه باید بگویم ...
نوشته شده توسط تارک دنیا در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 |
چه بر من می گذرد ؟ و بر تو ؟ احمفانه است برای تو می نویسم اما می دانم اینجا را بلد نیستی ! گاهی فکر میکنم چطور شد که منشا اعتماد قلب از هم گسیخته و روح پر تلاطمم شدی ؟ و بعد از مادرم (خداش بیامرزد) تو شدی کفه ترازوی من و زن اسطوره ای من ! اما امروز نگاهم در چشمانت گره خورد و خود را چه بی پناه حس کردم ! چه تنها ! چه بی کس ...  و آرزو کردم کاش مرگ مرا در بر بگیرد تا عذاب زندگی کمتر شود .شاید باز این حس لعنتی به من دروغ می گفت و من باورش کردم ! چه ابله ام ... حافظم  این روزها قلب شکسته ام را آرام نمی کند و غرور تنها چیزی است که برایم مانده .. کاش دردم را می پرسیدی ... کاش ..

نوشته شده توسط تارک دنیا در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 |
به نظرتون ناامیدی یعنی چی ؟

نوشته شده توسط تارک دنیا در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 |
آغوشت شده آرزو درست مثل طعم عجیب لبهات که امروز به رویا می مانست
نوشته شده توسط تارک دنیا در شنبه یازدهم تیر 1390 |
همیشه یه عده پیدا می شن که سوهان روح آدم بشن ! نمی دونم چزا تازگی این آدمها زیاد شدن .. با مزه نیست از هر کی امسال کادو گرفتم چیزاییو بهم دادن که ازشون بدم نمیامد ! بلکه متنفر بودم !! دارم پارانویا می گیرم که فکر می کنم همه می خوان آزارام بدن
نوشته شده توسط تارک دنیا در جمعه دهم تیر 1390 |
می گن شب تولد شمع ها رو فوت می کنی و ارزوت برآورده می شه ! من شمعی ندارم که فوت کنم اما آرزو دارم امشب بخوابم و بمیرم و فردا در کنار تو دوباره برخیزم

کاش می شد ... اما حیف

نوشته شده توسط تارک دنیا در سه شنبه هفتم تیر 1390 |